و سر انجام گوری در پاییز ..
..نامت را ، سیب دید
سرخ شد
مهتاب شنید
سرد شد
من ، آنسوی نامت رفتم
از عشق میمیرم
سیب نامت را با تابستان آشنا کرد
تابستان گرم شد
عطر بن بست انجیر
در گرمای تابستان گم شد
گلهای قرمز گستاخ
در پارکها میشکفتند
جای من نبود
من که تنها بودم
با عطر بن بست انجیر
دوست شدم
در نیمه راه تابستان
ما دلهایمان برای باران تنگ شد
با نامت
بر سرعت گام هایمان افزودیم
و نامت را
بلند خواندیم
باران شد
بارن بن بستی عطر انجیر را گشود
عطر انجیر
در انبوه بوهای قهوه ای
رها شد
من که تنها بودم
تنها ماندم
من می شدم
در نشست و بر خاست مه
شمشادها
زبانه کشیدند
شمشادها را به دوستانم سفارش کردم
دوستانم باور نکردند
لبخند زدند
من به ناباوری دوستانم پشت کردم و رفتم
رها در انبوه بوها
میان شمشادها
باران خواند
به نامش
که از عشق مردن را
آسان میکند
شمشادها در آغوشم گرفتند ...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 13:1 توسط مسیـــــــــــــــــــحا
|