بیتابم ...



دلم پاییز می خواهد...
ترجیحا مهر ماه...
باران هم ببارد ..
و تنهایی...
دلم قدم زدن می خواهد...
از اینجا تا خود بی رمقی ...
تا جایی که نایی برای ادامه نماند ...
تا اوج لمس رنگ برگ ها...
تا نهابت استشمام خوشبوترین عطر ها...
لا به لای درختان نیمه برهنه ی نم خورده...
دلم بد جور بی تاب پاییز است ...



اینجا

درست پای همین پنجره نیمه باز به سمت دریایی که بی قراری هایش را با نوسان موج های نسیه اش خرج نگاه های یواشکی ام می کند... ، به پری آرزو ها گفتم ...

سهم " تو " از لبخندها ی بی حساب و کتاب بیش از اینهاست...

به شهادت پرده های حریر پس پنجره برایت شادی های پی در پی آرزو کردم...