دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز،نه این دقایقه خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان این دو گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از سکوت خالیه اطراف نمی رهاند .

و من فکر میکنم

که این ترنم موزون حزن

تا ابد شنیده خواهد شد ...


بهـــــــــار ...

شبهای تیره و سرد بهار ٬ سراسر اندوه و نا امیدی

همه چیز در اوج خود ٬ اشک ٬ غم ٬ بغض

و گاهی صدای بلند هق هق که شنیده می شود

چه غمگین است وقتی اشکی می چکد

دیشب مردی گریست و امروز دختری

روزگار گریستن ٬ روزگار نالیدن ٬ روزگار مرگ شادیها

یکی از بیداد میگرید و دیگری از سر نوشت خویش

یکی به زیر خاک میرود و هرگز باز نمی آید

و دیگران برای او میگریند ٬ شاید

ـ به جای او میگریند ـ

چرا چنین است؟ پس خوشیها کجایند؟

آیا آنها هرگز به دیار ما پا نمی نهند؟

یعنی عذاب کشیدن قسمتی از زندگی ماست...؟