بهـــــــــار ...
شبهای تیره و سرد بهار ٬ سراسر اندوه و نا امیدی
همه چیز در اوج خود ٬ اشک ٬ غم ٬ بغض
و گاهی صدای بلند هق هق که شنیده می شود
چه غمگین است وقتی اشکی می چکد
دیشب مردی گریست و امروز دختری
روزگار گریستن ٬ روزگار نالیدن ٬ روزگار مرگ شادیها
یکی از بیداد میگرید و دیگری از سر نوشت خویش
یکی به زیر خاک میرود و هرگز باز نمی آید
و دیگران برای او میگریند ٬ شاید
ـ به جای او میگریند ـ
چرا چنین است؟ پس خوشیها کجایند؟
آیا آنها هرگز به دیار ما پا نمی نهند؟
یعنی عذاب کشیدن قسمتی از زندگی ماست...؟
+ نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 11:13 توسط مسیـــــــــــــــــــحا
|