شبهای تیره و سرد بهار ٬ سراسر اندوه و نا امیدی

همه چیز در اوج خود ٬ اشک ٬ غم ٬ بغض

و گاهی صدای بلند هق هق که شنیده می شود

چه غمگین است وقتی اشکی می چکد

دیشب مردی گریست و امروز دختری

روزگار گریستن ٬ روزگار نالیدن ٬ روزگار مرگ شادیها

یکی از بیداد میگرید و دیگری از سر نوشت خویش

یکی به زیر خاک میرود و هرگز باز نمی آید

و دیگران برای او میگریند ٬ شاید

ـ به جای او میگریند ـ

چرا چنین است؟ پس خوشیها کجایند؟

آیا آنها هرگز به دیار ما پا نمی نهند؟

یعنی عذاب کشیدن قسمتی از زندگی ماست...؟