بیتابم ...



دلم پاییز می خواهد...
ترجیحا مهر ماه...
باران هم ببارد ..
و تنهایی...
دلم قدم زدن می خواهد...
از اینجا تا خود بی رمقی ...
تا جایی که نایی برای ادامه نماند ...
تا اوج لمس رنگ برگ ها...
تا نهابت استشمام خوشبوترین عطر ها...
لا به لای درختان نیمه برهنه ی نم خورده...
دلم بد جور بی تاب پاییز است ...



اینجا

درست پای همین پنجره نیمه باز به سمت دریایی که بی قراری هایش را با نوسان موج های نسیه اش خرج نگاه های یواشکی ام می کند... ، به پری آرزو ها گفتم ...

سهم " تو " از لبخندها ی بی حساب و کتاب بیش از اینهاست...

به شهادت پرده های حریر پس پنجره برایت شادی های پی در پی آرزو کردم...

هنوز هم عصر ها سر قرارمان حاضر میشوم 


همان پاتوق همیشگی ، کناره دکه ی روزنامه فروشی ...

گفتی ساعت ؟ میآیی  

 کاش میگفتی کدامین روز ...

سالهاست هر روز سر قرارمان حاضرم ..... 

بد قولی نکرده ای می دانم . شاید هنوز وقت قرارمان نشده است ! 

پس بیا ...




.. درده من

امروز لباسِ تنهاییم  وصله غربت خورد ،

و چینهای دامنِ خوشبختیم از هم شکافت ..

                                                   امروز آسمان قهوه ای رنگ بود !

و کلاغها , سیاهی را  در شهر منعکس می کردند.


دندانهای سازشم آنقدر کند شده اند،
                                           که از عهده جویدن لقمه زندگیم برنمی آیند ...


http://malaceim.persiangig.com/new_folder/bbd7121b23c0fa6663204de37963cb65bec4ffdd.jpg



دلمـ ڪہ مےگیرد ڪودڪ مےشومـ

ڪفش هآیمـ مےشود تآ بہ تآ

آغوشے مےخوآهمـ ڪہ آراممـ کند

عروسڪے ڪہ همبآزے دلتنگےهآیمـ شود

و گلویے ڪہ بغض خفہ اش نکند

بهآنہ گیر مےشومـ ؛

نق مےزنمـ ڪہ ایـטּ رآ مےخوآهمـ

ڪہ آטּ رآ مےخوآهمـ

ولے هیچ کس نمےدآند

ڪہ بجز تو هیچ نمےخوآهمـ

نگـــــــران نباش،
" حــــال مـــن خـــــوب اســت " بــزرگ شـــده ام ...
دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم!
آمـوختــه ام،
که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش" زندگیست "
آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای " نبــودن " تنگ نشـــود . . .

راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...

" حــــال مـــن خـــــــوب اســت " ...خــــــوبِ خــــوب!


کابوس

خواب می بینم ...
خواب که نه ...
کابوس ...
تو آن سوی ِ ریل داری دور می شوی ...
سرَم را پائین آورده ام و دارم از بین چرخ ها بریده بریده می بینم ...
بریده بریده ایستاده ای ...
بریده بریده داری دور می شوی و ...
این قطار ِ لعنتی که که زوزه کشان دارد رد می شود ...
انگار تا آن سوی ِ دنیا ادامه دارد ...
من هم این سوی ِ ریل ...

                                        بریده ام , بریده ...


چشمانم را باز میکنم و تو نیستی... این بی رحمانه ترین اتفاق هر روز است...

پرسه بزن تو یاد من که دلخوشم به یادت , چیکار کنه دل عاشق , دل بدجوری میخوادت


دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز،نه این دقایقه خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان این دو گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از سکوت خالیه اطراف نمی رهاند .

و من فکر میکنم

که این ترنم موزون حزن

تا ابد شنیده خواهد شد ...