بیتابم ...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:39 توسط مسیـــــــــــــــــــحا
|
هنوز هم عصر ها سر قرارمان حاضر میشوم

امروز لباسِ تنهاییم وصله غربت خورد ،
و چینهای دامنِ خوشبختیم از هم شکافت ..
امروز آسمان قهوه ای رنگ بود !و کلاغها , سیاهی را در شهر منعکس می کردند.

بریده ام , بریده ...


دلم عجیب گرفته است .
و هیچ چیز،نه این دقایقه خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان این دو گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از سکوت خالیه اطراف نمی رهاند .
و من فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن
تا ابد شنیده خواهد شد ...