اندر ميان مه
کنار سايه هاي سرد
در جاده اي بي انتها
راه مي روم ...
در اين سکوت تلخ
در صحنه اي غريب
بي کس ، غمين
بي بهانه راه مي روم ...
فرياد زنداني بغض و سکوت شب
سرها به زير ، پچ پچه ها در عمق تب
اکنون چه سان ناگه ، به اين راه مي روم؟
رنگ فضا سياه
ستاره اي ولي نمرد
اما چرا ...
سوگوار راه مي روم؟
محکوم و بي گناه
مصلوب راه خويش
سوي افق،خسته
به ناگاه ميروم ...
پايان کار خويش
من بي دل و غريبه در قلب اين زمين
سرد و تکيده و بي صدا راه مي روم...
درياب که رسيده ام
اکنون به انتها
يارب بگو از چه
در اين راه مي روم ... ؟