
اندر ميان مه
کنار سايه هاي سرد
در جاده اي بي انتها
راه مي روم ...
در اين سکوت تلخ
در صحنه اي غريب
بي کس ، غمين
بي بهانه راه مي روم ...
فرياد زنداني بغض و سکوت شب
سرها به زير ، پچ پچه ها در عمق تب
اکنون چه سان ناگه ، به اين راه مي روم؟
رنگ فضا سياه
ستاره اي ولي نمرد
اما چرا ...
سوگوار راه مي روم؟
محکوم و بي گناه
مصلوب راه خويش
سوي افق،خسته
به ناگاه ميروم ...
پايان کار خويش
من بي دل و غريبه در قلب اين زمين
سرد و تکيده و بي صدا راه مي روم...
درياب که رسيده ام
اکنون به انتها
يارب بگو از چه
در اين راه مي روم ... ؟
تولدت مبارک ...
چه لطیف است حس آغازی دوباره ،
وچه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس ،
وچه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن !
وچه اندازه شیرین است امروز .... ،

روز میلاد ...
روز تو !
روزی که تو آغاز شدی !
با تقدیم همه خوبیای دنیابه خواهر عزیزم ....
میلادت مبارک ...
و سر انجام گوری در پاییز ..
سرخ شد
مهتاب شنید
سرد شد
من ، آنسوی نامت رفتم
از عشق میمیرم
سیب نامت را با تابستان آشنا کرد
تابستان گرم شد
عطر بن بست انجیر
در گرمای تابستان گم شد
گلهای قرمز گستاخ
در پارکها میشکفتند
جای من نبود
من که تنها بودم
با عطر بن بست انجیر
دوست شدم
در نیمه راه تابستان
ما دلهایمان برای باران تنگ شد
با نامت
بر سرعت گام هایمان افزودیم
و نامت را
بلند خواندیم
باران شد
بارن بن بستی عطر انجیر را گشود
عطر انجیر
در انبوه بوهای قهوه ای
رها شد
من که تنها بودم
تنها ماندم
من می شدم
در نشست و بر خاست مه
شمشادها
زبانه کشیدند
شمشادها را به دوستانم سفارش کردم
دوستانم باور نکردند
لبخند زدند
من به ناباوری دوستانم پشت کردم و رفتم
رها در انبوه بوها
میان شمشادها
باران خواند
به نامش
که از عشق مردن را
آسان میکند
شمشادها در آغوشم گرفتند ...
به انتظار تو خواهم نشست ..
وسفره با سبد و سیب و سکه تکمیل ،
سماق و سرکه و آیینه . شمعدان و گلاب
دودسته نرگس زیبا که توی زنبیل است ،
مرا یاد تو انداخت ، وعده داده شده که وقت ظهر ،
وقت ظهور است و وقت تبدیل است .
و من سراغ تو را روز جمعه میگیرم
تمام هفته من بی بهانه تعطیل است .
*****
چه اتفاق قشنگی ! تو باز خواهی گشت
به لحظه های سپیدی که همدم ایل است
کسی درون شب بر که شعر میخواند ؟
به احتمال قوی ؟ روح پاک هابیل است .
به انتظار تو خواهم نشست . می آیی ..
سال هزار سیصد .... حتما که با تو تحویل است .
کاش میشد...
کاش میشد شامگه سیاه جدایی را با طلوع دیداری دوباره زیبا کرد و آسمان تاریک قلبم را با نگاه مهربانت روشن کرد .
کاش می شد تا همیشه برایم می ماندی و همنشین لحظه های تنهاییم می شدی .
کاش میشد صدای ناله های جغد شوم ، تنهایی را از ویرانه های قلبم خاموش کرده و صدای خنده های زیبایت را بر گوش ابدیت جاودانه سازم ..
ولی افسوس ، افسوس که شام تاریک هجران دستهای سیاه خود را بر آسمان قلبم گشوده نگاهت همچون خورشیدی پشت ابرهای سیاه جدایی محبوس شده .
